صائن الدين على بن تركه

174

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

وقتى دل شيدايى رفتى به گلستانها * بىخويشتنش كردى بوى گل و ريحانها 65 ، 137 شده عصمت از قفل گنجينه‌ها * خراشيده از كينه‌ها سينه‌ها 63 ، 137 تا تو از هستى خود خود را نگردانى جدا * هودج جان چون نهى در بارگاه كبريا 45 با بط مىگفت ماهيى در تب‌وتاب * باشد كه به جوى رفته بازآيد آب 100 ، 156 واجب كند چو عشق مرا كرد دل خراب * كاندر خرابهء دل من تابد آفتاب 104 ، 158 ادب عشق جمله بىادبى است * طرق العشق كلّها آداب 76 ، 144 ادب عشق جمله بىادبى است * امة العشق عشقهم آداب 76 ، 144 بط گفت چو من قديد گشتم تو كباب * دنيا پس مرگ ما چه دريا چه سراب 156 نيست جز صدق دليل ره مؤمن به خداى * ور كسى را به ازين هست دليلى قل هات 83 ، 147 مگر اقبال شمعى نو برافروخت * كه چون پروانه غم را بال‌وپر سوخت 67 ، 138 ز من كه عاشق و رندم ادب نخواهى ديد * چه جاى زرگرى آن را كه كيميا آموخت 76 ، 144 اگر جنازهء سعدى به كوى دوست برآرند * زهى حيات نكونام و مردن به شهادت 98 ، 155 اگر جنازهء سعدى به كوى دوست برآرند * زهى حيات نكونام و رفتنى به شهادت 155